محیا خانممحیا خانم، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره

مامان فاطمه و بابا مرتضی

شکر بی نهایت خدا

سلام دختر قشنگم امروز به لطف خدا و زیر سایه امام زمان تو 6 ماهه شدی نمیدونم چه جوری شکر خدا رو به جا بیارم که به لطف علی اصغر امام حسین تو فرشته کوچولو رو به ما داد این روزا خیلی شیرین شدی و کم کم اطرافیانت رو میشناسی و تا حدی غریبی میکنی و وقتی که غریبی میکنی و لب های نازت رو به حالت گریه میچینی تمام دنیای دلم میلرزه و اونجاست که حس میکنم میخوام همه ی دنیام رو فدات کنم ( البته بعد از بابا مرتضی ها  ) روزهای عاشورا و تاسوعا در دسته های عزاداری در بغل باباجونی که بابای مهربون خودم میشه به عزاداری مشغول بودی و برای غریبی حسین سینه میزدی که انشالله تا اخر عمر زیر سایشون زندگی با برکتی رو داشته باشی. برای اینکه اکثرا چشم نخو...
2 آذر 1392

حرف دل

دختر عزیزم سلام این مدت نیومدم بنویسم تا با حرفا و خستگیهام تو رو هم ناراحت نکنم. الان هفته 32 هستم و دکتر از هفته 22 به من استراحت مطلق داد تا تو بتونی  به موقع و سالم بیایی پیشم. دوران خیلی خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم. روزهای سخت و کسل کننده و سرد. اما همه را با جمله این نیز بگذرد پشت سر گذاشتم. دیگه به اخر راه چیزی نمونده. به روزهایی که تو را عاشقانه در آغوش بگیرم و با هر نفست این روزها رو فراموش کنم. با همه این اوضاع و احوال اکثر خریدهای شما رو انجام دادم و به حمدلله همه چی همونجور که میخواستم خریداری شد و دیروز اتاقت رو فرش کردم. هنوز تخت و کم...
27 مرداد 1392

تولد

خاطرات تولد محیا خانم   پنج شنبه 30 خرداد ماه 1392 ساعت 5 صبح با درد کمر شدید از خواب بیدار شدم/ خیلی کمرم درد میکرد یه کم که راه میرفتم ساکت میشد و بعد دوباره درد میگرفت. تا ساعت 2 بعدالظهر درد ادامه داشت و خودم فکر میکردم احتمالا روده هام درد گرفتن به خاطر بیرون روی شدید چند روز پیش. مسکنی که دکترم بهم داده بود رو خوردم یه کم ساکت شد برای همین دومی رو هم خوردم و خوابیدم تا 7 بعدالظهر. خوشحال بودم که دیگه کمرم درد نمیکنه و نی نیم تو دلم تکون میخوره. اما این خوشحالی ساعت 8 تمام شد و دوباره درد با شدت بیشتر به سراغم اومد تا 12 شب. دیدم دیگه تحملش سخته برای همین به دکترم اس ام اس دادم که همچین دردی دارم. در این حین دردم بیشتر و بی...
12 مرداد 1392

حس جدید

سلام دختر عزیزم نمیدونی چه حسی داره وقتی بفهمی اتفاقایی که داره توی دلت میفته همون تکونای قشنگ نی نی هستش. اولش فکر میکردم یه درد بخصوص یا یه اتفاق جدیده بعد که فهمیدم داری تکون میخوری و اعلام حضور میکنی از ته دل ذوق کردم اولین بار روز اول عید متوجه تکونای قشنگت شدم که الحمدلله بازم مثل این شش ماه رعایت مامان رو میکنی و اصلا اذیت نمیکنی. ( امیدوارم دوباره چشم نخورم ) خلاصه که این شادی رو با بابایی هم تقسیم کردم و با هم برای تکونات لحظه شماری میکنیم. نمیدونم شاید چون بچه اول مایی انقدر ذوق داریم و نمیدونم هر اتفاق رو چه جوری پشت سر بزاریم. ولی امیدوارم برای خواهرا و برادرای بعدیت  همین ذوق و شوق رو داشته باشیم. ب...
9 فروردين 1392