محیا خانممحیا خانم، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

مامان فاطمه و بابا مرتضی

تولد

1392/5/12 15:54
نویسنده : فاطمه
373 بازدید
اشتراک گذاری

خاطرات تولد محیا خانم

 

پنج شنبه 30 خرداد ماه 1392 ساعت 5 صبح با درد کمر شدید از خواب بیدار شدم/ خیلی کمرم درد میکرد

یه کم که راه میرفتم ساکت میشد و بعد دوباره درد میگرفت. تا ساعت 2 بعدالظهر درد ادامه داشت و خودم فکر میکردم احتمالا روده هام درد گرفتن به خاطر بیرون روی شدید چند روز پیش. مسکنی که دکترم بهم داده بود رو خوردم یه کم ساکت شد برای همین دومی رو هم خوردم و خوابیدم تا 7 بعدالظهر. خوشحال بودم که دیگه کمرم درد نمیکنه و نی نیم تو دلم تکون میخوره.

اما این خوشحالی ساعت 8 تمام شد و دوباره درد با شدت بیشتر به سراغم اومد تا 12 شب. دیدم دیگه تحملش سخته برای همین به دکترم اس ام اس دادم که همچین دردی دارم. در این حین دردم بیشتر و بیشتر میشد. دکترم جواب داد که اگر دردام حالت ریتمیک داره به بیمارستان مراجعه کنم.ولی من انقدر دردام زیاد شده بود که حالت ریتمیک و ... رو متوجه نمیشدم برای همین دکترم گفت که برای چکاب به بیمارستان برم تا خیالش راحت بشه. مرتضی گفت که به مامانم یا خواهرم بگم که باهام بیان یا در جریان باشن.اما من گفتم نه یه درد کوچولو هست و اونا رو نگران نکن.صبح که برگشتم بهشون میگم.با مرتضی ساعت 12.30 سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت بیمارستان عرفان تو سعادت اباد. تو راه دیگه خدا میدونه این درد چقدر تحملش برام سخت شده بود. هی دست مرتضی رو فشار میدادم و میگفتم زود باش برووووو. و ما ساعت 1 نصف شب در ترافیک اتوبانهای تهران گیر کرده بودیم. درد همچنان ادامه داشت در حالی که دیگه توانی برای فشار دادن دست مرتضی نداشتم.

خلاصه ساعت 1.20 رسیدیم بیمارستان و بعد از صحبت تلفنی پرستار با دکترم قرار شد که سرمی برای اروم شدن دردم بهم وصل کنن و تحت نظر باشم تا صبح. به مرتضی هم گفتن که نمیتونه بمونه و بره خونه تا 9 صبح. مرتضی اومد بالا سرم و خداحافظی کرد و گفت که بیداره تا صبح و هر کاری داشتم بهش زنگ بزنم. با بوسه ای بر پیشانیم ترکم کرد به امید بهتر شدنم تا صبح.

و اما بعد از رفتن مرتضی درد دوباره امانم رو برید و من جز ذکر خدا هیچ به ذهنم نمیومد. پرستار رو صدا کردم و گفتم که دردم بیشتره و اون هم به دکترم گفت و قرار شد دوز سرمم رو بالاتر ببرن. بعد از این جریان کمی دردم اروم شد و احساس کردم که میتونم بخوابم. اما دیدم نزدیک اذان صبحه. به پرستار گفتم میخوام نماز بخونم. اون بنده خدا هم رفت که شرایط نماز رو برام محیا کنه که چشمتون روز بد نبینه.

درد کمری گرفتم که دیگه حتی جلومم رو نمیدیدم و فقط تو دلم خدا رو صدا میکردم. پرستار اومد و وقتی حالم رو دید به دکترم زنگ زد و گفت که فکر میکنم درد زایمان شروع شده و خودش رو برسونه.

دیگه تو اون لحظه به یاد همه بودم. برای همه دعا کردم و خدا و خانم فاطمه زهرا رو صدا زدم تا دکترم اومد و بعد از معاینه گفت که هم جفت جدا شده و هم کیسه اب پاره شده و چون بچه حالت بریچ داشت مجبور شدن اتاق عمل رو برای سزارین اماده کنن.

دکترم که دختر عموی مرتضی میشد بهش زنگ زد و گفت که خودش رو برسونه چون من رو دارن برای زایمان میبرن. دیگه من نفهمیدم مرتضی کی اومد و چی شد فقط متوجه شدم که از کمر به پایین بی حسم کردن و دیگه هیچ.... تا صدای دکترم رو شنیدم که میگه گریه دخترت رو میشنوی؟ و من برای اولین بار صدای دختر قشنگم رو شنیدم . و دخترم ساعت 5.15 صبح جمعه 31 خرداد ماه 1392 با وزن 1.900 پا به این دنیا گذاشت.

به خاطر مسکنی که برای دردم زده بودند حالت خواب و بیدار داشتم و فقط یه لحظه صورت کوچولوی دخترم رو جلوی چشمام دیدم و دیگه هیچ.

وقتی اثر مسکن ها رفت خودم رو تو ریکاوری دیدم و منتظر بیرون رفتن. وقتی اومدم بیرون و منتقلم کردن به اتاقم دیدن مرتضی از هر چیزی تو دنیا برام با ارزش تر بود و بوسه و نوازشش دلگرمی دردهای 24 ساعت گذشته و حال بود. به خاطر زود به دنیا اومدن دخترم یعنی در 33 هفته تو دستگاه گذاشتنش و من تا فردا ندیدمش.و وقتی برای اولین بار بعد از حالت بیهوشی دخترم رو دیدم حس کردم چقدر دوستش دارم و چقدر میخوام که تو بغلم بگیرمش و ببوسمش.

مرتضی ساعت 8 صبح به خانواده خودم خبر داد که اونها باورشون نمیشد و خودشون رو با گریه شوق به بیمارستان رسوندن تا از سلامت هر دوی ما خیالشون راحت بشه. و خودم خبر رو به پدرشوهرم دادم و گفتم که بیاد و اولین نوه پسریشون رو ببینن که اونها هم باورشون نمیشد و اومدن بیمارستان.

ولی تا 10 روز چز من و مرتضی هیچکس دخترم رو ندید. به خاطر دوری راه از بیمارستان عرفان به چمران انتقالش دادیم تا من راحت تر بتونم بیام و دخترم رو ببینم. دردهای بخیه از یک طرف و دیدن دخترم توی اون حال حالم رو بدتر میکرد. هر روز 10 صبح تا 7 بعدالظهر میرفتم و پیشش میموندم و اگه لازم میشد کمی شیر بهش میدادم. از شرایط اون روزا چیزی جز عذاب و ناراحتی ندارم که بگم.

تو این مدت هم مامانم واقعا مادری رو در حقم تمام کرد و از هیچ محبتی دریغ نکرد.

بعد از ده روز به خاطر رفتار بد پرستارا و بهتر شدن حال دخترم محیا خانم به مسئولیت خودم و دلگرمی همیشگی مرتضی بچه رو مرخص کردم و قرار شد تو خونه خودم ازش مواظبت کنم. انگار دنیا رو بهم داده بودن که میخواستم دخترم رو به خونه ببرم. خلاصه 10 تیر دخترم با وجود نازنینش به خونه ما عطر و بوی دیگری داد و من و پدرش رو غرق در خوشحالی کرد.

الان بعد از 44 روز از بدنیا اومدن محیا خانم حال هر سه ما خوبه و کنار هم اروم به زندگی شیرین و پر از امیدمون داریم ادامه میدیم.

و من جز تشکر و دعا برای همراهی بیش از حد مرتضی تو این مدت هیچی ندارم که بگم.مثل همیشه مانند یک دوست ، همسر و یک حامی همیشگی کنارم بود و به تمام خواسته هام لبیک گفت.ممنونم بهترین همسر دنیا.

در ضمن توی این مدت از زمان درد تا الان که شیر میدم هیچ کس از ذهنم بیرون نرفته و برای تک تک عزیزانم دعا کردم. خدا اول طعم این خوشبختی رو به تک تک کسانی که منتظرن بچشانه و بعد هر کس که هر حاجتی داره روا بشه انشالله.

منتظر عکسا و خاطرات بزرگ شدن محیای عزیزم باشید...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (4)

مامان کیارش
12 مرداد 92 16:19
فاطمه جونم اشکم و در آوردی عزیزم .انشالله که با شوهر مهربونت و محیا گلی زندگی شاد و ارامی داشته باشید
نسیم مامان ثمین
13 مرداد 92 1:12
فاطمه عزیز م انشا الله بهترین روزها براتون رقم بخوره خواهر خوبم
سحر
18 مرداد 92 0:12
سسلام .فاطمه جونی مبا ک باشه قدم دخملی گلت چقدر خوشحال هستم که تو هم مامان شدی الهی بقیه دوستان هم به زودی مادر بشن چرا رمز گذاشتی عکس دخملی را بزار ببینیم امیر علی منم هفته 32دنیا امد 1700گرم بود این بچه ها زودتر بزرگ مین بوس برای محیا جونی
مامان قندک
28 مرداد 92 1:34
الهی شکر که الان خوب وخوش کنار هم هستین محیا جون خوش اومدی خاله الهی 120 سال زیر سایه پدر ومادر باشی سلامت و شاد و موفق