محیا خانممحیا خانم، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

مامان فاطمه و بابا مرتضی

پسرم

1391/8/16 15:39
نویسنده : فاطمه
477 بازدید
اشتراک گذاری

پسرم...

مادرت برای تو حرفایی داره...

حرف هایی که به درد روزهای عاشقیت میخوره...

عزیز دلم:

یک وقتهایی زن بی حوصله و اخموست.

روزهایی میرسه که بهونه میگیره.

بدقلقی میکنه و حتی اسمت رو صدا میکنه و تو

به جای جانم همیشگی میگی : "بله" و اون میزنه زیر گریه...

زن ها موجودات عجیبی هستند پسرم....

موجوداتی که میتونی با محبتت آرومشون کنی و یا با بی توجهیت از پا درش بیاری...

باید

برای اینجور وقتها آماده باشی ، بلد باشی ،

باید یادبگیری که نازش را بکشی...

عزیزم ، پسر مغرور و دوست داشتنی من ،

ناز کشیدن شاید کار مسخره ای به نظر برسه اما باید یاد بگیری

زن ها به طرز عجیبی محتاج لحظه هایی هستند که نازشون خریدار داره...

میدونی؟

این ویژگی زن هست ، گاهی غصه ها مجبورش میکنن به گریه...

همیشه نیازی نیست دنبال دلیل و چرا باشی تا بخواهی راه حل نشونش بدی ؛

گاهی فقط باید بشنویش ، بذاری تو بغلت گریه کنه

و بعد فقط دستش رو بگیری و ببریش بیرون یه هدیه کوچولو براش بگیری

و بگی که چقدر خوشگله... ازش تعریف کنی و باهاش حرف بزنی...

یاد بگیر که با مردونگیت غصه هاشو آب کن نه که از غصه آبش کنی...

اگر هم که پای فاصله در میونه ، کافی هست نازش کنی...

بهش زنگ بزنی باهاش حرف بزنی...

اگر بازم گریه کرد و آروم نشد ،

دلسرد نشو...

باز هم صداش کن !!! عاشقانه صداش کن ، حتی اگه واقعا خسته ای...

بهت قول میدم درست اون لحظه ای که داری فکر میکنی این صدا کردنا فایده ای نداره

و نمیخواد حرف بزنه و میخواد تنها باشه ؛

برمیگرده طرفت و توی آغوشت خودش رو رها میکنه و...

زن ها هیچ وقت این لحظه ها که پاش وایستادی رو فراموش نمیکنن

و همه ی انرژی که براش گذاشتی رو بهت برمیگردونن...

 

پسرم ، این روزها که مینویسم پسرکی هم نیستی

اما میایی ، پسرکی میشوی ، روزی مرد میشوی و روزی پدر میشوی

مادر تو...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (14)

سمانه
16 آبان 91 16:15
سلام فاطمه جون خوبی عزیزم
خیلی زیبا نوشته ای واقعا لذت بردم



سلام عزیزم
حرفای دلم بود.ممنون که خوندی
مامان مصطفی و مهسا
16 آبان 91 16:48
حتما عزیزم
به امید خدا این پسر میاد و زیر سایه ی تو مرد میشه
اون روز نزدیکه ...


انشالله
اليناز
16 آبان 91 17:11
سلام
خيلي قشنگ بود. عالي بود

انشالا پسر گلت مياد و حرفات رو عملي ميكنه


انشالله
مهدی طالبی
18 آبان 91 10:33
سلام انشالله خدا بهتون دو قلو بده یکی پسر و یکی دختر التماس دعا
نسیم
18 آبان 91 20:34
قشنگ بود فاطمه

قشنگ بود


ممنون عزیزم
به قشنگی مطالب وبلاگ تو نمیرسه
مامان مری
21 آبان 91 9:35
دلم تنگ فرزند نداشته ام شد
مانیا
25 آبان 91 1:04
سلام خوشگلم

تصمیم گرفتم دخملم روبدم به پسملت مادرشوهر خوبی هستی خوشم اومد


هههههه
قربون عروسمم میشمممممم اونم اگه مامانش تو باشی
غريبه
8 آذر 91 11:50
سلام دعا مي كنم هرچه زودتر خدا هديه ي شما رو بده !
نسرین
13 آذر 91 23:41
اصلا چشمام از اشک شوق نمیبینه ... برات بی نهایت خوشحالم عزیزم...... الهی بهترین دوران به خوبی برات بگذره
مامان مصطفی و مهسا
14 آذر 91 21:26
چرا به روز نمیکنید؟
كتي(مامان آقا مهديار)
15 آذر 91 1:47
سلام فاطمه جون خيلي زيباااااااااااااااا نوشتي
اجازه دارم توي وبلاگ مهديار ازش استفاده كنم؟
لطفا بدون رودروايسي بگو
ممنونم


سلام عزیزم
اره گلم قابلی نداره راحت باش
مامان فرشته
15 آذر 91 1:52
سلام فاطمه جون... خیلی عالی وتاثیرگذار بود الهی به حق این شب وروزها خدا یه پسرصالح وسالم بهت بده... شادباشی عزیز
مامان مری
19 آذر 91 11:32
سلام خاله فاطی نیستی چرا؟ میدونم چقد دلت گرفته ما همه به نحوی تو رو درک میکنیم عزیزم...جز توکل واقعا راه دیگه ای نداریم... بیا پیش منم
صحرا
23 آذر 91 0:50
سلاااااااااااام عزیزم!!!! نینی جون چطوره ؟ چرا اپ نکردی مامان جدید ؟؟