محیا خانممحیا خانم، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

مامان فاطمه و بابا مرتضی

دخترم

1391/8/16 15:28
نویسنده : فاطمه
293 بازدید
اشتراک گذاری

سلام

امشب اومدم اینجا واسه یه نفر بنویسم. کسی که نیست پیشم.

اما من باهاش حرف میزنم

نمیدونم چرا اینجوری به دلم افتادی. اما من اینجوری صدات میکنم

سلام دختر قشنگمممممممممممم

دل مامان برات یه ذره شدهههه. همش داره تلاش میکنه که تو بیایی پیشش

اما نمیدونم چرا خدای مهربونم صلاح نمیدونه هنوز

دختر نازم یعنی تو دلت تنگ نشده واسمممم

میدونم که بالاخره میایی تو بغلم

اما دخترمممممممممممم

الان به وجودت نیاز دارم.الانه که لحظه به لحظه نبودنت رو حس میکنم

چه تو زندگیم چه بند بند وجودم

نی نی عمه نرگس هم به دنیا اومده.خیلی نازه.خدا حفظش کنه برای پدر و مادرش

رفتم یواشکی به نی نی عمه گفتم که بهت سلام برسونه و بگه که زودتر بیایی

دختر کوچولوم خسته شدم از بس همه گفتن منتظر باش به زودی میاد انشالله

بازم خدا رو شکر که خدا این نعمت رو بهم داده که از حرف مردم ناراحت نشم

دلتنگی و غم الانم هم فقط به خاطر نبودنته

روزام رو به زور شب و شبام رو به زور روز میکنم

نمیدونم چرا همه بهانه زندگیم شدی

شاید بقیه بهانه هام رو از دست دادم

دختر عزیزتر از جانم زودتر بیا و همدم مادر شو

همدم تنهایی ها ، غم ها ، حرف ها و ...

میدونم یه روزی با اومدنت همه غمام تموم میشه و تو رو در اغوش میگیرم

فقط نوشتم که بدونی خیلی دلتنگتم دختر عزیزتر از جانممممممممممم

دوستت دارم

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (10)

صحرا
2 آبان 91 1:06
یه کف مرتب به افتخارشششششششششششششششششششش مرتب تررررررررررر


شله شله
نسیم مامان ثمین
2 آبان 91 1:06
فاطمه عزیزم اندکی صبر سحر نزدیک است

نی نی تو هم به زودی زود میاد پیشت انشا الله


ممنون نسیم جونم
میدونم
میدونم که حتما خدا زود میزارتش توی دامنم
اليناز
2 آبان 91 1:32

چيزي تا بهار نمونده، فقط كمي صبر...

به دلم افتاده كه بهاري‌ترين روزهاي زندگيت تو راهه انشالا.

از خدا ميخوام انشالا بهار سال ديگه رو با فرشته تو دلت جشن بگيري

خيلي برات دعا ميكنم، برام دعا كن


ممنونم عزیزم
دعای من همیشه بدرقه راهه همتون هست
خدا تو و فندقت رو حفظ کنه انشالله
مامان نگار
4 آبان 91 0:50
قربون خودتو نينيت عزيزم انشالله به زودي زود به حق اين روزعزيز هرچي زودتر حتماجون مياد تو دلت
مامان نگار
5 آبان 91 22:18
سلام فاطمه جونم منظور ازحتما جون همون حلماجون ها هههههه
مامان مصطفی و مهسا
9 آبان 91 11:27
گنجشک به خدا گفت: گنجشک به خدا گفت : لانه ی کوچکی داشتم ارامگاه خستگیم سرپناه بی کسیم بود . طوفان تو ان را از من گرفت کجای دنیای تو را گرفته بودم؟ خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند ان گاه تو از کمین مار پر گشودی. چه بسیار بلاها که از تو به واسطه ی محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنی بر خاستی
مانیا
10 آبان 91 15:24
صدیقه مامان سه تا فرشته
17 آبان 91 0:16
سلام عزیز دلم اینروزا نمی تونم زیاد بهت پیامک بزنم چون می دونم حوصلمو نداری اگه هم گهگاه مزاحمت می شم واسه اینه که دلواپستم و نمی تونم یه لحظه هم از فکرت بیرون بیام خیلی وقتا وسوسه می شم بهت زنگ بزنم و حرفامو بگم ولی دندون رو جگر می ذارم تا بیشتر از این مزاحمت نشم میدونم خیلی سخته این انتظار روح آدمو سوهان می زنه و حتی ایمانش رو هم قلقلک میده شونه های تحمل آدمو خرد می کنه و چشمهای امیدوارشو کم سو باور کن از عمق وجودم درکت می کنم ولی ایمان دارم روزهای استجابتت نزدیکه امتحان های سخت مال بچه زرنگاست این روزهام روزهای سفره داری ارباب بی کفنه ایمان دارم ارباب خوبی و عشق هیچکس رو از خوان کرمش دست خالی بیرون نمی فرسته فدای دل شکستت تو روزایی که عالم عزادار خون خداست از ته ته وجود آلودم برات دعا می کنم تو هم این روزا گریه کن از ته دلت گریه کن برای علی اصغر و رقیه که فدای دستای کوچولوی گره گشاشون بشم گریه کن تا دلت سبک بشه و تحمل انتظار راحت تر برای منم با دل شکستت دعا کن چون خدا مهمون دلته قدر روزای دلشکستگیتو بدون و باور داشته باش روزای استجابتت یک جایی همین نزدیکیهاست یا علی
خاطرات کودکی
9 دی 91 1:13
مامان فاطمه عزیزم خیلی دل پاک و صادقی داری من که خودم یه نی نی دارم احساس کردم هم دردتم و کلی با دل نوشتهات گریه کردم نمیدونم چرا الان دارم واست مینویسم اخه نه تو منو میشناسی نه من میشناسمت اما فقط دوست دارم